.

  • ۰۳:۲۶
نه مرگ نه پول نه مجازات الهی گاهی هیچکدومشون دل آدمو خنک نمیکنن شاید چون دلی دیگه وجود نداره شاید چون احساسات کشته شدن شاید چون اون موقع فقط دلت آرامش میخواد همین!

  • ۱

از مهم ترین هدف های زندگی!

  • ۰۳:۵۹
یکی از مهم ترین رویاهام اینه که به تنبلویت ادامه بدم و جزو تاپ تن انجمن گشادیسم باشم!
کارمم قطعا دلم میخواد توخونه و پشت لپ تاپ باشه و ساعت ۷صب پا نشم برم اداره مداره
خیلی ام دوست دارم در زندگی برم سفر و کلی جاهای تازه ببینم و اینا!البته اگه تنبلی اجازه بده!!
قطعا دوس دارم ساعاتت زیادی رو هم کنار گربه هام لم بدم و کتاب بخونم رویای قشنگیه دوستش میداریم!!
پ ن:
نه نه اسمشو میداریم هدف هدف قشنگیه و قطعا بهش میرسم:دی
  • ۱۶۵

سوبرانی رنگی:)

  • ۰۶:۵۷

باید با سرگیجم کنار بیام و برم از بالای میزم جعبه سوبرانی رو بردارم الان که حالم بده فک کنم وقتش رسیده که یکی ازون دوتا سیگارای خوشرنگو بکشم که شاید معجزه کنه و حالم خوب خوب بشه!


  • ۱۴۵

ازین حرفا

  • ۰۶:۵۵

گیجم و یکم مریض انگار!چقدر دلم میخواست کل بدنم الان یخ بود و سرم گیج نمیرفت و داشتم یه فیلم خوب میدیدم اما در حال حاضر خوابیدمو پاهامو جمع کردم تو بدنم و دارم آهنگای zazرو گوش میدم و گلوم خشک خشکه و از دماغمم خون میاد و دماغمم کیپه و حس میکنم مبلی که روش خوابیدم داره پرواز میکنه و اینور اونور میره و منم نمیتونم کاری کنم چون اگه کاری کنم میخورم به دیوار چونکه سرم گیج میره...

کاش تو سال جدید یاد بگیرم آدمارو درست و کامل از یاد ببرم و هیچوخ دیگه مثالی نباشن واسه یه کار بد که اره فلانی این مدلی بود وازین حرفا!

کاش کاشکی بجای حال الانم توی پاریس بودم و داشتم هی چرخ میزدم و دوچرخه سواری میکردم(بلد نیستم دوچرخه برونم ولی رویا رویاعه دیگه!)بعدشم zazرو بلند بلند میخوندم و رو دیوارای پاریس نقاشی میکردم و یه طراح مد خفن میبودم ولی...(باید این قسمت از متنم رو بعدا حذف کنم چون خیلی ناراحت کننده اس!)

  • ۱۵۱

ببین دنیا هنوز خوشگلیاشو داره

  • ۰۳:۰۶
یکی از خوبیای خونه تکونی شاید تجدید دیدار با گنجینه هامونه مثلا من جعبه چسبامو بر میدارم گرد

 وخاکشو میگیرم و چسبای توشو یکی یکی در میارم میشمرم و دوباره میزارم سرجاشونو در جعبه رو

میبندم:)
  • ۱۷۶

مادربزرگ و پدربزرگ

  • ۰۰:۵۰

داشتم اینستارو نگاه میکردم یه پست بود راجبه مادربزرگ مهربان که نوه اش پست کرده بود که گفته بود چقدر مادربزرگش را دوست دارد و چقدر هربار که میرود پیش او اضافه وزن پیدا میکند

برای من مادربزرگ  و پدربزرگ مادری ام در عکس هایی خلاصه شده بودند که هربار با مامان میدیدمشان مامان با غم میگفت که اگر بودند من را خیلی خیلی دوست داشتند مخصوصا بابا بزرگ حتما عاشق من میشد...

از پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام حتی کمتر از عکس خاطره دارم با اینکه زنده بودند من هیچ وقت ندیدمشان و وقتی مامان بزرگ مرد اصلا ناراحت نشد حتی هربار که یادش میوفتم به خاطر تربیت مزخرف بچه هایش ته دلم لعنت میفرستم و عادت وارانه هربار که بحثش میشود به مامان میگویم که خدا از او نگذرد...

چقدر دلم میخواست الان پدر و مادربزرگ مادری ام زنده بودند و من برایشان کتاب میخواندم و عید پیششان بودیم:)ولی حیف حیف که نیستند...

  • ۱۴۵

شاید نتیجه اش تنهاییه

  • ۱۴:۳۶

نمیدونم اینهمه سال زندگی کردن با مامان وابستگی آورده یا دلبستگی یا حتی شایدم عادت!

اما زندگی کردن باهاش تقریبا غیر ممکنه وقتی حرفشو گوش ندی،وقتی باهاش مخالفت کنی وقتی

فقط بگی از دستش خسته شدی تا هفته ها باهات سرد رفتار میکنه وقیافه میگیره!به سوالات جواب سر بالا میده وبه ندرت لبخند میزنه.

مامان همیشه دنبال دلیلیه که توجیه کنه همه چیز رو وبه ندرت حق رو به من میده،همیشه جبهه میگیره...

و متاسفانه باید بگم که مامان اصلا و ابدا محبت کلامی و لمسی رو بلد نیست بلد نیست که بچه اش رو بغل کنه یا عزیزم وجون ببنده تنگ اسم بچه اش!

شایدم دارم اشتباه میگم مامان محبت کلامی رو خوب بلده اما زمانی اجراییش میکنه که من با بابا دعوا کردم یا کاملا به حرفش گوش کنم ولی این از نظر من دوست داشتن نیست اون هم از نوع مادرانه!

++

درجه بد بودن بابا شاید کمی کمتره یا شایدم بیشتره وفقط از یه نوع دیگس اما ظاهرا بابا محبت کلامی رو بلده گفتن جمله دوستت دارم رو وبازیگر خیلی خیلی خوبیه

+++

من؟نتیجه بزرگ شدن تو همچین خانواده ای شاید ناراحت شدن به دفعاته شاید گند دماع بودنه شاید نتیجه اش تنهاییه!

  • ۱۲۷

مشکلم داغ شدن لپامه!

  • ۰۳:۱۱

هیچوقت موقع حرف زدن یا حرف شنفتن به صورت طرف مقابلم نگاه نمی کنم من می ترسم

از چشمام ازینکه لو بدن من کی هستم وچی فکر میکنم می ترسم پس وقتی دیشب تمام وقت بین اون همه

آدمای پولدار،بین اون همه عطرای مختلف گیر افتادم و مربی عزیزمون که یه مرد مو سفید بود فقط منو میدید

وتو چشام زل زده بود وحرف میزد من ترسیدم من خجالت کشیدم لبامو گاز گرفتم حتی لپام داغ شدن

اوضاع بدتر شد وقتی خندید وبهم نگاه کرد مث اونایی که مچ کسی رو گرفتن مچمو گرفت...مچ افکارمو!

من بین اون همه عطر بین اون همه کرواتی بین اون همه خانومای خوشگل فقط یه دختر هیژده ساله بی دست 

پا بودم با یه کارت که بزرگ روش نوشته بود پری سا ونزدمش به لباسم!

اون همه تواضع اون همه لبخندای بی منت گویا واسم زیاد بودن اون پسره با اون کرواتش وقتی کاغذمو

انداختم برداشت وگفت ببخشید ومن عین بچه دبستانیا بهش گفتم که جا ندارم که بنویسم

جا ندارم جواب سوال سه رو که بزرگ ترین مشکل زندگیمرو بنویسم اون نه مسخرم کرد نه خندید 

بهم گفت برم صفحه بعد بنویسم...

یا اون خانومه که ازم بالبخندش پرسید چند سالمه...

من اونجا فهمیدم مشکل من آدما نیستن مشکلم داغ شدن لپامه همیشه وهمه جا بچه بودنمه!

من یه تخسه مغرور ولجبازو سردرگمم اما توی برگه مشکلاتم ننوشتم من لجبازم اعتماد بنفسم کمه یا 

تمرکز ندارم من نوشتم چطور میشه بخشید؟چطور میشه اونایی که بهم بخشیدنو واقعا ببخشم؟این بزرگ ترین

مشکل زندگیمه...

من نوشتم که دل شکسته ترین آدم روی کره زمینم!

که میخوام هم ببخشم وهم فراموش کنم...:)

  • ۱۷۰

عطر خاطرات!

  • ۱۹:۰۱
از آنجایی میفهمی که اشتباه زندگی ات خودت بودی وهستی که له له میزنی برای پیدا کردن 

عطری که شیشه اش افتاد و شکست،همان عطری که هیچوقت نمیزدی اما میلیاردها بار بویش می کردی...
  • ۱۶۵
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
Designed By Erfan Powered by Bayan