- سه شنبه ۱ بهمن ۰۴
- ۰۰:۴۳
بچه که بودم و مهدکودکی یه پسر نسبتا بور خجالتی همیشه هرجا که بودم بود و بعد یه مدتی حتی رفته بود رو مخم!
چرا؟ چونکه حرف نمیزد خیلی آروم همیشه و هرجا نزدیک من میشت؛ برنامه بود؟ حتما صندلی کنار یا پشتم میشست، با دختر بچه ها حرف میزدم؟اونم نزدیک من میپلکید.
یه روز از همون روزا من به دوستام گفتم که مامانم قراره فردا تو مهد برام تولد بگیره(پز پز پز) و القصه فرداش مامانم
واسم تولد گرفت یه کیک هاپویی خندون و عکس و شادی و این چیزها! نکته عجیبش؟ پسر مو بور واسم یه کیف
سفید آورده بود که بدون اغراق با کیفیت ترین و قشنگ ترین و کیوت ترین کیف برای یه دختر بچه بود و نهایتا از
پسرک تنها چیزی که باقی موند یه عکس بود که من دارم لپش رو میبوسم و باز هم داره خجالت میکشه و یک کیف در
دسترسه بود نه اسمی نه هیچ چیز دیگه ای...
تا مدت ها فکر میکردم احتمالا مادرش با مامانم دوست بوده تا اینکه سه چهار سال پیش وقتی داشتم با مامانم آلبوم
هارو میدیدیم بهش گفتم که این پسر خجالتی مامانش باهات دوست بود؟ گفت نه و من متوجه شدم پسرک ساکت
خجالتی فقط با گوش دادن به حرفای من واسه تولدم کیف خریده:"))
پ ن:
حالا چرا یاد پسر مو بور افتادم؟ چونکه داریم تو این بی سریالی یه سریال ترک میبینیم که کاراکتر کمیسر داخل
سریال تقریبا بور هست و منو یاد اون پسر خجالتی مهد کودک میندازه:")
اسم سریال رو خواستید سرچ کنید بزنید ruya gibi dizi
- ۶۷