- شنبه ۲۹ مهر ۹۶
- ۱۱:۳۵
مامان بیرونه و ناهار نداریم-_- از پایین بوی برنج و کباب دیگی میاد کاش بوی غذا نمیومد حداقل:'(
از پاییز بدم میاد اصن:(
- ۱۰۵
میخواستم برم پیش دکتر شیخ الاسلام واسه پام که قبلا شکسته بود!این چن روز هم حرفش بود دکتر مامان بود و پای مامان رو عمل کرده بود...خلاصه که همین الان فهمیدم مرده:/
لعنت بهت که همه ترس های زندگیم همه ی حساس بودنم بر میگرده به تو به توی لعنتی!
امروز باید با خودم سه تا بوم و مقوا و رنگ آکرولیک و مداد رنگی و آبرنگ ببرم و صدالبته لپ تاپ و دوربین:/
و یه مقدار توشه غذایی که تا شب دووم بیارم!(صد البته که کافی شاپ زپرتیمون بسته اس ومن درک نمیکنم چرا باید
تو ماه رمضون همه جا تعطیل بشه؟!و خب قهوه تعطیل!)
دوتا کارم رو انجام ندادم ویکی از بومام هم کامل نکشیدم نخوابیدم و نمیخوابم و قراره صبح بجای ۸صبح ساعت
۱۱ونیم دوازده اونجا باشم-_-
کاش بتونم کلاس آخر رو از استاد اجازه بگیرم و نرم-_-
پ ن:صد البته:)
پ ن:یکی از داغون ترین مکالماتم رو امروز درباره خودکشی داشتم که طرف مقابلم گفت خب چرا تا الان نکشتی:))
و خب منم هیچی نگفتم:دی
پ ن:خیلی خوبه که پوریا قبل ازینکه من باهاش صحبت کنم با اون صحبت کرده حتی اگه خیالم باشه چقدر خوبببب
که حس کنم یه اپسیلون به فکرم بوده:دی
رفتم بارونو ببینم زمین خیس بود لیز خوردم پام خورد به ماشین لباسشویی...انگشت پام ترکید و شنبه ام نرفتم دانشگاه حالا انگشتم شبیه ژله شده و باد کرده ولی من هنوز بارونو دوس دارم:))