- شنبه ۲۸ دی ۰۴
- ۲۳:۱۱
از شهریور که آغ بابا مرد من مرتبا خوابش رو میدیدم بدون اینکه بخوام؛ حتی یادمه زمانیکه تو بیمارستان بستری بود
و تقریبا ناهشیار هم من و هم دختر عمه ام خوابشو دیدم با کت وشلوار و تو مهمونی و به من تو خواب گفت مرسی
خیلی کار کردید که خب بایدم میگفت! نه انسانا نه وجدانا هیچ وظیفه ای نداشتیم نت من نه مامانم...!
اما من ازین خواب های بعد از مرگش کلافه ام خیلی خیلی زیاد و یادم میاد یه شب ساعت چهار صبح از خواب
پریدم و یک آن وقتی یادم افتاد مرده یه نفس راحت کشیدم و گفتم خدارو شکر:") بعدش اما هم به مامانم اعتراف
کردم هم چت جی پی تی و خب جفتشون گفتن خیلی خیلی طبیعیه این حس!! مامان اما گفت به اطرافیانت نگو چون
درکت نمیکنن و راست میگفت و هنوزم به کسی نگفتم!
اما دیشب عجیب تر بود خوابی که دیدم...خواب دیدم که مراسم ختم بابام هست و وقتی وارد میشم میبینم بابام هم
زنده اونجا وایستاده اما دو تا کلون دیگه از خودشم هست=))) و در عین حال عموی دیوونه ام هم هست!! و در جائیکه
داشتم با وجود عموی دیوونه ام و کلون ها کنار میومدم یکی از کلون های بابام روح یکی از قاتل های سریالی معروف
تو بدنش رفت و چاقو گذاشت زیر گلوی یک نفر(الان که این مینویسم خنده ام گرفته و اگر اینارو داشتم برای
روانشناس قبلیم میگفتم قطعا میپرسید چرا میخندی؟)
ادامه؟ نداره چون از خواب پریدم!
پ ن:
بزرگوار از دست رفته به مهمونی و پارتی علاقه فراونی داشت هر چقدر به پارتی بیشتر شبیه بود و به پاسی از شب
میکشید بیشتر دوست داشت و یادم میاد دبستانی بودم و خونه یکی از فامیل ها دعوت بودیم و من و مامان هم
داشتیم حاضر میشدیم اما بزرگوار از خونه زد بیرون و مامانم گفت بدون ما رفت و من ناباورانه رفتم تو تراس و از
طبقه سوم بیرون رفتن ماشینشو دیدم اما هنوز باورم نمیشد و به خودم گفتم لابد رفته یه چیزی بخره اما نه آقا جان
رفته بود که رفته بود! یادمه اون روز مامانم برام از نایب چلو کباب گرفت.
- ۴۵