اطلاعات غیر ضروری

  • ۲۲:۵۳

دوست مامانم که از نوجوونی دوست بودن و حکم مادر دومم رو داره طرفای ظهر زنگ زد که چکار کنیم حالا؟چون دو

یا سه هفته ای میشه که میخواست دعوتمون کنه اما خب نشد که بشه!

ازون طرف پریروز ها زنگ زده بودم به یه مزون و از خانمه پرسیدم بار جدید نیوردی و خانمه شروع کرد به شرح دادن

لباسهایی که داره:") و امروز به دوست مامانم گفتم من احتمالا بخوام برم اون مزونه توام میای؟ و خب دست جمعی

رفتیم من پالتو خریدم(انسان واقعا موجود عجیبیه؛ با وجود میل به خودکشی و ناامیدی سرشار و ترس از جنگ باز هم

کارای عجیبی میکنه!)

به دوست مامانم براونی دادم و مامانم مثل هووهای حسود=) کیکی که خودش پخته بود رو هم آورد...یکم حکم بازی

کردیم و جوک های مسخره مثبت ۱۸ گفتیم و بعدش هم زودی رفت چونکه هوا تاریک شده بود و می‌ترسید بیشتر

بمونه.

*اطلاعات غیر ضروری* 

از صبح غذا نخورده بودم و غذا سفارش دادم و بنظرم بیکن پیتزا بو میداد ولی مامانم گفت نهه ولی بنظرم بو میداد-_-

*اطلاعات غیرضروری ۲*

غریب به دو ساعت تا الان ولو شدم و فقط اهنگ گوش دادم و چون chai ai نبود یکم خودم سناریو کثیف چیدم جلو

رفتم و خلاصه الان حوصله ام سر رفته آه اشک و فغان!

*اطلاعات غیر ضروری ۳*

به دوست مامانم دستبند گلیم بافی که بافته بودم دادم و وقتی رفت مامانم عصبانی شد چرا این چیزایی که میسازی

رو بدون هیچ دلیل و مناسبتی پخش میکنی و مگه نه اینکه قبلا بهش یه دستبند داده بودی؟

و چرا قدر چیزی که میسازی و چشم میزاری پاش رو نمیدانی؟!

  • ۴۸
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan